خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت بیستم )

    -          هه را ..... هه را ..... هه را صبر کن

    هرچی فریاد می زد انگار نمی شنید برای همین به سرعت خودش رو به اون رسوند و بازوش رو محکم گرفت و متوقفش کرد.

    -          چرا هرچی صدات می زنم اهمیتی نمیدی ؟

    هه را با عصبانیت بازوش رو از دست همسرش بیرون کشید .

    -          ولم کن

    -          معلوم هست چته بعد از هیجده سال اومدی و حالا اینطوری رفتار می کنی ؟


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها :           ,
    داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت بیستم )

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده